تبليغاتX
تنهایی تمام نشدنی
شعر وحرفهای تنهای
 این دیگه راه اخره
عزیزی بودی واسه من واسه شب و ستاره هام
رفتی ولی موندی هنوز تو دفتر خاطره هام
هنوز توی اتاق من عطر تو رو حس میشه کرد
جای تو خالی و منم همه وجودم شده درد
حالا دیگه ترانه هام ترانه ی بی کسیه
حالا دیگه شبای من شبای دل واپسیه
نمی دونم چرا دلت از دل من جدا شده
رفتی وکار هر شبم گریه ی بی صدا شده گریه ی بی صدا شده

کاش کی فقط یه روز بیای واسه یه لحظه دیدنت
منتظرن چشمای من منتظررسیدنت
وقتی تو بودی اسمون برام پر از ستاره بود
اومدنت برای من یه فرصت دوباره بود
رفتی نمی دونم چرا دادی منو به بی کسی
هیچکی مثل من نمیشه یه روز به حرفم میرسی
یه روز میشه دل خودت بشه گرفتار کسی
هیچکی مثل من نمیشه یه روز به حرفم میرسی یه روز به حرفم میرسی

هنوز به یاد اون روزا منتظرم تا که بیای
اگه بیای منم میشم همون کسی که تو میخوای
اگه سپیده باز بیای سیاهی از دلم میره
به انتظارت میمونم این دیگه راه اخره

تو که سپیده دم بیای سیاهی از دلم میره
به انتظارت میمونم این دیگه راه اخره
این دیگه راه اخره

|+| نوشته شده توسط وحید در 89/04/13  |
 سلام
سلام.
|+| نوشته شده توسط وحید در 89/04/08  |
 سلام
سلام.
|+| نوشته شده توسط وحید در 89/04/08  |
 خلوتم را نشكن

خلوتم را نشكن

شايد اين خلوت من كوچ كند

به شب پروانه

به صداي نفس شهنامه

به طلوع اخرين افسانه

و غروبي كه در ان

نقش ديوانگي يك عاشق

بر سر ديواري پيدا شد.

خلوتم را نشكن

خلوتم بس دور است

ز هواي دل معشوق سهند

خلوتم راه درازي ست ميان من و تو

خلوتم مرواريد است به دست صياد

خلوتم تير وكماني ست به دست سحر

خلوتم راه رسيدن به خداست

|+| نوشته شده توسط وحید در 87/06/23  |
 اسم عبور
 
 دلتنگ  کوچه های سپیدارم،
اسم عبور چه بود؟
نقشه های دلم را می خوانم،
یک کوچه ی باریک و شاد،
یادته اون موقع سپیدارها چقدر کوچیک بودن؟
دروازه های فوتبا لت  گل کوچیک بودن؟
کار مهم زندگی، خریدن نان داغ و تازه بود؟
زندگی، طعم کودکیمان را لحظه لحظه می چشید.
سپیدارها بزرگ شدند، کوچه رنگ سبز گرفت،
صدای سکوت گرفت،
سایه ی حجب گرفت.
ولی، باران بهار، گرمای تابستون، باد پاییز،برف زمستون،
نمیتونن کوچه ی سپیدارتو بن بست کنن،
اسم عبور چه بود؟
دوستی، نه، این نیست،
ایمان، نه، کافی نیست،
زندگی، نه ، لازم نیست،
راستی اسمش چیست؟
یک صدای آشنا از کوچه گفت:
  مستی، مستی، سرمستی
وارد کوچه شدم،
شبنم صبح صورت سپیدار را شست
|+| نوشته شده توسط وحید در 87/04/30  |
 بن بست
  کوچه از قدم های من می گریزد،

   می توانی دل دستهایت را با یک بستنی خنک کنی،

 می توانی ساعتهایت رابا تیغ بلیط یک اتوبوس به مسلخ ببری ،

                                            تا بمیرند،

می توانی نگاهت را به تا بلوی مغازه ها بسپاری،

                                           تا رونق بگیرد،

می توانی دیوار خاطراتت را کاغذ دیواری کنی،

                                           تا نو شود،

می توانی با حوصله، بارها لاک ناخنهایت را عوض کنی،

 می توانی آینده را با ورق های یک فال طراحی کنی،

می توانی لیوان سرد چای را خالی کنی،

                              تا شاید هوس قهوه کنی،

می توانی خانه های خالی جدول را ،

                                  یکی یکی سیاه کنی ،

                                       تا پر شود،

 

می توانی.................

 می توانی.........

.............

وقتی انتظاری برای دیدار نیست،

                          کوچه بن بست می شود.

|+| نوشته شده توسط وحید در 87/04/30  |
 تقدیم به ندا

اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند

و ابرهای مهربان هم نمی توانند

غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند

 

 

اگر تو نباشی...

چه خواب باشم و چه بیدار

حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه خیابانی دراز

خیابانی که پای هیچ عاشقی به ان باز نشده است

 

 

اگر تو نباشی...

چه در کنار پنجره بایستم

چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم

اشتیاقی برای دیدن افتاب ندارم

دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم

حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم

 

 

اگر تو نباشی...

اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند

و ابرهای مهربان هم نمی توانند

غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند

 

  

اگر تو نباشی...

چه خواب باشم و چه بیدار

حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه خیابانی دراز

خیابانی که پای هیچ عاشقی به ان باز نشده است

 

  

اگر تو نباشی...

چه در کنار پنجره بایستم

چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم

اشتیاقی برای دیدن افتاب ندارم

دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم

حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم

 

  

اگر تو نباشی...

اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند

و ابرهای مهربان هم نمی توانند

غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند

 

  

اگر تو نباشی...

چه خواب باشم و چه بیدار

حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه خیابانی دراز

خیابانی که پای هیچ عاشقی به ان باز نشده است

 

  

اگر تو نباشی...

چه در کنار پنجره بایستم

چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم

اشتیاقی برای دیدن افتاب ندارم

دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم

حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم

 

             باور كن...! 

|+| نوشته شده توسط وحید در 87/03/11  |
 بیا..

بيا تا با تو بگويم از هياهوى غريب دل،كه بى پروا

 

تلنگر مى زند بر من ومى گويد به من

 

نزديك نزديكي.

 

به دنبال تومى گردم

 

به سويت پيش مى آيم.

 

چه شيرين است

 

پراز احساس يك خوشبختى نابم.

 

پر از اميد سبز خوب ديدارم.

 

ومى خواهم كه نامت رابه لوح سينه بنگارم.

 

ونجوايي كنم در دل وگويم تا ابد

 

من دوستت دارم

 

|+| نوشته شده توسط وحید در 87/03/11  |
  قوی ترين موجود
وقتی سرت رو رو شونه های کسی ميگذاری که دوستش داری بزرگترين آرامش دنيا رو تو خودت احساس ميکنی و وقتی کسی که دوستش داری سرش رو رو شانه هات ميذاره احساس می کنی قوی ترين موجود جهانی
|+| نوشته شده توسط وحید در 86/12/12  |
  سياه مشق
ننوشتم
خيلي وقته اينجا هم درد دل نكردم چون...
گفت آزارم ميده...
حالا اما نيست و ديگه اينجا نمياد....
هرچند اينجا هم كسي منتظر سياه مشق هاي من نيست
|+| نوشته شده توسط وحید در 86/12/07  |
 برگه سفيدم
در جلسه امتحان عشق
من مانده ام و يک برگه سفيد!
يک دنيا حرف ناگفتنه
و يک بغل تنهايی و دل تنگی
درد دل من در اين کاغذ کوچک جا نمی شود!
در اين سکوت بغض آلود
قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند!
و برگه سفيدم
عاشقانه قطره را به آغوش می کشد!
عشق تو نوشتنی نيست ...در برگه ام کنار آن قطره
يک قلب کوچک می کشم!
وقت تمام است.

برگه ها بالا...
|+| نوشته شده توسط وحید در 86/12/05  |
 مرگ عشق
آرزو دارم شبي عاشق شوي .
آرزو دارم بفهمي درد را .
تلخي برخوردهاي سرد را .
مي رسد روزي كه بي من سر كني .
مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني
|+| نوشته شده توسط وحید در 86/11/23  |
 رها
بی وفايی کن وفايت می کنند
با وفا باشی جفايت می کنند
مهربانی گرچه آيينی خوش است
مهربان باشی رهايت می کنند

|+| نوشته شده توسط وحید در 86/11/20  |
 تنهای
آنقدر تنهای رو دوست دارم که از سایه خود بیزارم
|+| نوشته شده توسط وحید در 86/11/19  |
 دلي خسته

در حسرت خيس باد


سرودم فريادي بي صدا را
با دلي خسته


در اوج كهكشان ه

ا
تنها در اوج غربت


در شب باراني زندگي ام


در زير چتر دختری


كه تمام خاطراتش باراني است


در اوج يكدلي


سرد و خاموش


ميروم به اوج تنهايي


شاخه سرد اقاقي


حكايت از تنهايي زمان دارد

 

|+| نوشته شده توسط وحید در 86/11/17  |
 با ياد خاطرات
اينك
تنها نشسته ام بيدار با زمانه
خاموش با زمان
خسته از مرگ
پا به پاي شب
در خيالم چيزي نيست جز شاخه اي گل
كه زيبايش را مديون توست
گل براي گل زيباست
باد تندتر ميوزد
زمان در انتظار فردا
من ايساده در هاله اي از بيكسي
در اوج ابديت
در يكدلي خاك
در عظمت كوير
با ياد خاطرات
سر بر بالين باد
سرد وساكت
در خنده مستانه روزگار
ميميرم
|+| نوشته شده توسط وحید در 86/11/17  |
 دوستي
با هركه دوستي كردن خصم مادر زاد شد
آشيان هر جا گزيدم طعمه صياد شد
آن رفيقي كه با خون و دل پروردمش
حكم قتلم را كه دادن بر سرم جلاد شد
با هر كه دوستي كردم زد به قلبم خنجري
آشيان هر جا گزيدم شد نصيب ديگري
|+| نوشته شده توسط وحید در 86/11/17  |
 غم
نيمكت
پاييز
برف
غم
عشق
زندگي
خواب
افسردگي
تو
عشق من
غم من
زندگي من
خواب من
افسردگي من
همه چيز من

همه مردم در اين دنيا يكتا پرستند

وليكن من هم تو را هم خدا را مي پرستم

|+| نوشته شده توسط وحید در 86/11/17  |
 لحظه هــاي ديدار

تر تر مثه يه رويــا، خيس خيسي مثـه شبنم


قصه هاي عاشقي رو مي نويسي روي قلبم


پرم از شوق شکفتن توي لحظه هــاي ديدار


تپش دلت تو قلبم، تا هميشه ميشه تکــــرار


تو چي داري توي چشمات که شب از چشات مي ترسه


هر پريزاده عاشق، اسمتو از مــن مي پــرسه


تو همون فرشته هستي که از آسمون رسيــدي


از تـن ابــرا گذشتي پاک و مهــــربون رسيـــدي


سيبهاي ســرخ بهشتو واســه سوغاتي آوردي


شــدي دلــداده عـاشق، دلتو به مـــن سپردي


روي قلب مــــــن نوشتــي توي قلبتم هميشه


تــو تمــوم آرزومــي، زندگي بـــي تـــو نميشه

|+| نوشته شده توسط وحید در 86/11/11  |
 هر وقت حس مي كنم
آره خودت ميدوني... ميدوني كه هميشه با مني.. ميدوني كه تو, توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي... آخه...تو, توي قلب مني....آره! تو قلب من.. براي همينه كه هميشه با مني... براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي..براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم... آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه... هر وقت حس مي كنم كه ديگه طاقت ندارم...... ديگه نمي تونم تحمل كنم...
|+| نوشته شده توسط وحید در 86/11/09  |
 به نجابت باران
|+| نوشته شده توسط وحید در 86/11/08  |
 به همين سادگي .
اكنون مي توانم مثل پسركي هفت ساله بنويسم : آب
و غرق شوم بي آنكه دست و پايي بزنم
مي توانم بنويسم : باد
و پرواز كنم بي آنكه هراسي از سقوط داشته باشم .
مي توانم بنويسم : درخت
و سبز شوم بدون هيچ درنگي .
مي توانم تو را بنويسم
و بعد به آرامي ببوسمت بي آنكه كسي ببيند .
مي توام بنويسم :‌مرگ
و بميرم !
به همين سادگي .
|+| نوشته شده توسط وحید در 86/11/07  |
 من آخر تنهاييم
من گم شدم بين حس بودن و نبودن
بين حيات ومرگ
بين گناه و معصوميت
من گم شدم در ظلمت شب بدون حضور تو
گفتي :
به تنهايي من دست نزن من تنهاتراز آنم كه تنها بمانم
اما ميداني من آخر تنهاييم

|+| نوشته شده توسط وحید در 86/11/07  |
 چه زود پير گشته ام
صدايت آرام بود
نمي دانم ميان كدامين تلاطم اسير گشتم !!
فكر مي كني زمان عاشقي فرا رسيده باشد ؟!
خش خش برگها لالايي رفتنت شد
سكوت را در كدامين پستو پنهان كردي ؟
من از هجوم آرام صدايت
به ارتفاغ پست نيستي هاي مردد هجرت كردم ...
....
بخوان طراوت مطلق !
ببين
براي عاشقانه هاي دوباره چه زود پير گشته ام ...
|+| نوشته شده توسط وحید در 86/11/07  |
 بدون شرح
مي دوني فرق اسمون خدا با اسمون دلم چيه؟اسمون خدا يه ماه داره با بي نهايت ستاره ولي اسمون دلم يه ستاره داره كه بي نهايت ماهه!

....................................................................................................................................

اگر تمام خاك زمين باشي تنها مشتي از تو كافيست براي انكه تا ابد بپرستمت!

..................................................................................................................................

اگر سنگم زني سنگت ببوسم اگر زهرم دهي زهزم مينوشم اگر غسلم دهي با اب کافور کفن پاره کنم رويت ميبوسم

|+| نوشته شده توسط وحید در 86/11/06  |
 تقدیم به کیانا

ای کاش احساسم گلی می بود

 

                                  می ریخت عطرش را به دامانت

 

یا مثل یک پروانه پرمیزد

 

                                  رقصان به روی طاق ایوانت

 

ای کاش احساسم کبوتر بود

 

                                  بر بام قلبت آشیان میکرد

 

از دست تو یک دانه بر میچید

                                 

                                  عشقی به قلبت میهمان می کرد

 

ای کاش احساسم درختی بود

 

                                  تودرپناه سایه اش بودی

 

ای کاش احساسم صدایی داشت

 

                                  از حال وروزش با تو دم میزد

 

مثل هزاران دانه ی برفی

 

                                  سرما به جان دشت غم میزد

 

ای کاش احساسم هویدا بود

 

                                  در بستر قلبم نمی آسود

 

یا در سیاهی دو چشمانم

 

                                  خاموش نمیگشتو نمی آلود

 

 

ای کاش احساسم قلم می گشت

   

                                  تا در نهایت جمله ای می شد

 

یعنی که ((دوستت دارم)) میگشت

 

                                  تا معنی احساس من می شد

 

اشکی برام نمونده که واست بریزم اما هنوزم میگم دوست دارم عزیزم

 

دوست دارم دوست داشتم دوست خواهم داشت

|+| نوشته شده توسط وحید در 86/10/29  |
 سردی نگاه
|+| نوشته شده توسط وحید در 86/10/29  |
 به انتظار دیدنت
عزیزی بودی واسه من واسه شب و ستاره هام
رفتی ولی موندی هنوز تو دفتر خاطره هام
هنوز توی اتاق من عطر تو رو حس میشه کرد
جای تو خالی و منم همه وجودم شده درد
حالا دیگه ترانه هام ترانه ی بی کسیه
حالا دیگه شبای من شبای دل واپسیه
نمی دونم چرا دلت از دل من جدا شده
رفتی وکار هر شبم گریه ی بی صدا شده گریه ی بی صدا شده

کاش کی فقط یه روز بیای واسه یه لحظه دیدنت
منتظرن چشمای من منتظررسیدنت
وقتی تو بودی اسمون برام پر از ستاره بود
اومدنت برای من یه فرصت دوباره بود
رفتی نمی دونم چرا دادی منو به بی کسی
هیچکی مثل من نمیشه یه روز به حرفم میرسی
یه روز میشه دل خودت بشه گرفتار کسی
هیچکی مثل من نمیشه یه روز به حرفم میرسی یه روز به حرفم میرسی

هنوز به یاد اون روزا منتظرم تا که بیای
اگه بیای منم میشم همون کسی که تو میخوای
اگه سپیده باز بیای سیاهی از دلم میره
به انتظارت میمونم این دیگه راه اخره

تو که سپیده دم بیای سیاهی از دلم میره
به انتظارت میمونم این دیگه راه اخره
این دیگه راه اخره
|+| نوشته شده توسط وحید در 86/10/28  |
 زندگی
زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست

که نگاه من . در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

ودر این حسی است

که من را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه ی یک تنهاییست

دل من

که به اندازه ی یک عشقست

به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبایی گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای

و به اواز قناری ها

که به اندازه ی یک پنجره می خوانند 

|+| نوشته شده توسط وحید در 86/10/27  |
 پنجره

*

*ـــــــ*

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*

|+| نوشته شده توسط وحید در 86/10/25  |
 
 
بالا